چند تاشان جنون چوب دارند. جنون چنار. لوچ میشوند و کور. می تابند توی چنارها و بو میکشند. برای آدم دیوانه، هرچیز میتواند جنون آور باشد. آن یکی جنون سگ دارد. و عرق. ( دو سال پیش به دختری گفتم بزرگترین آدم معاصر؟ حج احمد. گفت نویسنده؟ گفتم رنگ کار. گفت فیلم ساز؟ گفتم رنگ کار. گفت شاعر؟ گفتم رنگ کار. گفت یعنی چی؟ نگفتم.) یکی هست جنون ِ غیبت دارد. و هِژمون. و سیبیل. آن یکی جنون انقلاب دارد. و سبزی. و دوغ. یکی هست که تازه جسته ایمش، جنون کلفت سازی دارد. نمیدانیم خودش یا اجنه ای که برایش میسازند. اینکه اجنه برایش میسازند ثابت شده است. و اینکه کلفت میسازد؛ خب، کلفت است. ما که میرویم دیارش، اجنه را میتاراند. یکی هست جنون ارزان فروشی دارد. و جنون کرسی. و جنون خلاف. خلاف میکرده، الان نمیکند ولی جنونش را دارد. دیوانه که باشی هرچیزی جنون می آورد. حیوان جنون می آورد. انسان جنون می آورد. چایی خوردن. تتو کردن. کتاب خاندن. فیلم دیدن. همدیگر را دیدن، جنون می آورد. کار کردن مثلن. دیوانه که باشی جنون نجاری میگیردت. جنون نجاری با چنار. بویش. صدای برشش. صدای هامر موقع برشش. یکی هست جنون بار بردن دارد. و کرایه اش را نگرفتن. حتا آن شیخ حسین کفتار صفت هم جنون دارد. جنون کار کردن یا پول، نمیدانم. گندم هاش را درو نکرده یک هفته بعد ذرت هاش نُچه زده. یکی هست جنون ولگردی دارد. صبح که بیدار میشود تا شب یک باک-موتور-بنزین میگردد. و گاهی دو باک. یکی هست که من ندیده امش. جنون کشاورزی دارد. اهواز تا اصفهان را دارد شخم میزند هم الان. یکی هست جنون توت دارد. و گردو. و کاسه ساختن. و سه تار. یکی هست جنون ابزار دارد. همان که جنون هِژمون. عن-ساب هم ببیند، میخاهد. آدم های دیگری هم هستند. دیوانه های دیگری. که دستکمِ دیوانه گیشان، جنون ِ دیوانه دیدن است. که غمشان فقط همین است که یک روز بیدار شوند و دیوانه نباشند. خودشان، یا دیوانه هایی که جنون ِ دیدنشان را دارند.
برچسب:
نویسنده: کیارش سلطانی